در انتظار تو شايد نشسته تنها تو
نشسته باز بيايي شبيه رؤيا تو
تو مثل ماه نبودي دوباره برگردي
دوباره ناز بخندي به هرچه فردا تو
عجيب اينكه تو هستي هميشه سرگردان
عجيبتر كه تو هستي هميشه تنها ! تو...
شبيه مرد غريبي كه تازه برگشته
و باز اول شعري كه گفتهام تا تو...
نظر كني و ببيني چقدر ميخواهم
نشسته باشي اينجا كنار من يا... تو
گمان مكن كه خيالم هميشه عنابياست
هميشه مثل تو هستم هميشه اما تو...
چنان به خواب فرو رفتهاي كه ميدانم
چه من چه آينه دريا عجيب حتي تو!!
همين كه پاي خودم را دوباره بردارم
تمام آب مجسم تمام دريا تو
-
تو آنچنان كه زمين از غروب ميترسد
و مثل آينه از غير خوب ميترسد
و من شبيه معما شبيه يك فنجان
اسير چاي اسير زني كه سرگردان...
ميان كوچه فقط پرسه ميزند با خود
و حرف ميزند انگار غرق رؤيا خود
-
چنان اسير تو هستم چنان بلاتكليف
كه روح در هيجان است و جان بلاتكليف
زمانه غرق تو غرق بهار غرق غزل
و باز مثل هميشه خزان بلاتكليف
تمام سعي من و شعر تازهام اينكه
دوباره شعر بخواند همان بلاتكليف
و باز مثل هميشه صدا مهيا شد
بس است شاعر تنها بمان بلاتكليف!!
+
نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 14:0  توسط سيدحسين حاتمينسب
|