تبليغاتX
توت ترانه تمشك -
آدم وقتی روزه می شه فکر می کنه همه چیز تعطیله از جمله بروز کردن وبلاگ

با یک غزل قدیمی بروز می کنم:

زمين تا هفت نسل از گندم اين قريه نان مي‌خورد

و گندم مثل سنگي زير دندانش تكان مي‌خورد

و گندم ذره ذره قد كشيد و رفت تا جايي

كه دستانش هر از گاهي به سقف آسمان مي‌خورد

نمي‌دانم كه عيب از گندم ما بود؟! شايد هم!

كه سنگ از آسمان مي‌آمد و بر پايمان مي‌خورد

بهر حال اين زمين نفرين آدم پشت نامش بود

كه آفت مي‌رسيد و حاصلش را ناگهان مي‌خورد

--

پدر! برخيز فكر چاره كن آفت زمين را خورد

پدر خوابيده بود و داشت لبهايش تكان مي‌خورد

براي يك نفر شاعر چه فرقي مي‌كند اصلا

كه بابا گندمش را از ته يك استكان مي‌خورد

ويا مثل هميشه آسيابان مي‌رسيد از راه

پدر هم گندمش را دست مردي مهربان مي‌خورد

پدر حالا كمي هيزم كمي تا اندكي آتش

كمي از لاشه اين كشتزار نيمه جان مي‌خورد

--

تمام دلخوشي‌هامان خدا مي‌داني از اين بود

كه مهر آفرين بر جرآت ابرازمان مي‌خورد

خدا حالا فقط دست تو و دامان گندم‌ها

که دیشب داشت پهلویش به پهلوی خزان می خورد 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 10:56  توسط سيدحسين حاتمي‌نسب  |