اینبار با یک مثنوی غزل آمدم حال تا چه قبول افتد و...
قلم از حنجره خاطره فریاد کشید
آتشی ساخت که بر گستره باد کشید
نم نمک دل به تکاپوی کزایی افتاد
طبع شعرم به سرش نغمه سرایی افتاد
بی خبر از همه جا مثل رباعی گفتن
غزلی ساخت چنان شعر سماعی گفتن
دل به آیین غزل شد غزلی ساخت و بعد
چشم در مثنوی چشم تو انداخت و بعد
هی نگاهش به نگاه تو گره خورد و باز
در خیالش به خیال همه پرداخت و بعد
بوی سیب و غزل و عاطفه از راه رسید
بی هوا چرت زد و قافیه را باخت و بعد
شعری از جنس غزل گفت ولی زیباتر
قدری از آبی چشمان شما دریاتر
هر چه امروز نشستیم نیامد فردا
او نشسته است بیاید نکند فرداتر
پشت این کوه یقین پشت همین کوه خدا
یک نفر هست که حتی ز تو هم تنهاتر
گرچه من خواسته بودم که نفهمی که نشد
جیف از این شعر که می شد بشود زیباتر